سلام
دندان پزشكی
كتابخانه
گالري
نظر شما
 
   

باب پنجم - در عشق و جوانی

حکایت

حسن میمندی[1] را گفتند سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی اند چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد چنان که با ایاز[2] که حسنی زیادتی ندارد؟ گفت هر چه به دل فرو آید در دیده نکو نماید.

هر که سلطان مرید او باشد   گر همه بد کند نکو باشد
وانکه را پادشه بیندازد
      کسش از خیل خانه[3] ننوازد
کسی به دیده انکار اگر نگاه کند   نشان صورت یوسف دهد به ناخوبی
و گر به چشم ارادت نگه کنی در دیو       فرشته‌ایت نماید به چشم، کرّوبی[4]

حکایت

گویند خواجه‌ای را بنده‌ای نادرالحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت نظری داشت با یکی از دوستان. گفت دریغ این بنده با حسن و شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی ادبی نکردی. گفت ای برادر چو اقرار دوستی کردی، توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست.

خواجه با بنده پرى رخسار       چون درآمد به بازى و خنده
نه عجب کو چو خواجه حکم کند       وین کشد بار ناز چون بنده

 حکایت

پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندانکه ملامت دیدی و غرامت[5]کشیدی ترک تصابی[6] نگفتی و گفتی

کوته نکنم ز دامنت دست       ور خود بزنى به تیغ تیزم
بعد از تو ملاذ و ملجائی نیست       هم در تو گریزم ار گریزم

باری ملامتش کردم و گفتم : عقل نفیست را چه شد تا نفس خسیس غالب آمد؟ زمانی بفکرت فرو رفت و گفت:

هر کجا سلطان عشق آمد نماند       قوّت بازوی تقوی را محل
پاکدامن چون زید بیچاره اى       اوفتاده تا گریبان در وحل[7]

 حکایت

یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح[8] نظرش جایی خطرناک و مظنه هلاک نه لقمه‌ای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد.
چو در چشم شاهد نیاید زرت       زر و خاک یکسان نماید برت

باری به نصیحتش گفتند: ازین خیال محال تجنب[9] کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر.بنالید و گفت

دوستان گو نصیحتم نکنید   که مرا دیده بر ارادت اوست
جنگ جویان به زور پنجه و کتف       دشمنان را کشند و خوبان دوست

شرط مودت نباشد به اندیشه جان دل از مهر جانان برگرفتن.

تو که در بند خویشتن باشی       عشق باز دروغ زن باشی
گر نشاید به دوست ره بردن
      شرط یارى است در طلب مردن
گر دست رسد که آستینش گیرم       ورنه بروم بر آستانش میرم

متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت[10] به روزگار او، پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد.

دردا که طبیب صبر می‌فرماید
  وین نفس حریص را شکر می‌باید
آن شنیدی که شاهدی به نهفت       با دل از دست رفته‌ای می‌گفت
تا تو را قدر خویشتن باشد       پیش چشمت چه قدر من باشد

آورده‌اند که مر آن پادشه زاده که مملوح[11] نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان مداومت می‌نماید خوش طبع و شیرین زبان و سخن های لطیف می‌گوید و نکته های بدیع ازو می‌شنوند و چنین معلوم همی‌شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد.

پسر دانست که دل آویخته اوست و این گرد بلا انگیخته او مرکب به جانب او راند چون دید که نزدیک او عزم دارد بگریست و گفت:
آن کس که مرا بکشت باز آمد پیش       مانا[12] که دلش بسوخت بر کشته خویش

چندانکه ملاطفت کرد و پرسیدش از کجایی و چه نامی و چه صنعت دانی، در قعر بحر مودت چنان غریق بود که مجال نفس نداشت
اگر خود هفت سبع[13] از بر بخوانی       چو آشفتی ا ب ت ندانی

گفتا سخنی با من چرا نگویی که هم از حلقه درویشانم بل که حلقه بگوش ایشانم. آنگه به قوت استیناس محبوب از میان تلاطم امواج محبت سر برآورد و گفت:
عجبست با وجوت که وجود من بماند       تو بگفتن اندر آیی و مرا سخن بماند

این بگفت و نعره‌ای زد و جان به حق تسلیم کرد.

عجب از کشته نباشد به در خیمه دوست       عجب از زنده که چون جان بدر آورد سلیم

حکایت

یکی را از متعلمان کمال بهجتی[14] بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با حسن بشره او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی گفتی

نه آنچنان به تو مشغولم اى بهشتى روى       که یاد خویشتنم در ضمیر[15] مى آید
ز دیدنت نتوانم که دیده در بندم       و گر مقابله بینم که تیر مى آید

باری پسر گفت آن چنان که در آداب درس من نظری می‌فرمایی در آداب نفسم نیز تأمل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی‌نماید بر آنم اطلاع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم. گفت ای پسر این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با تست جز هنر نمی‌بینم.

چشم بداندیش که برکنده باد   عیب نماید هنرش در نظر
ور هنری داری و هفتاد عیب       دوست نبیند بجز آن یک هنر

 حکایت

شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد چنان بیخود از جای بر جستم که چراغم به آستین کشته شد.

سرى طیف من یجلو بطلعته الدجى[16]       شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا

بنشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی؟ گفتم: به دو معنی: یکی اینکه گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آنکه این بیتم به خاطر بود:

چون گرانی[17] به پیش شمع آید       خیزش اندر میان جمع بکش
ور شکر خنده‌ایست شیرین لب   آستینش بگیر و شمع بکش

 حکایت

یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده‌ام گفت مشتاقی به که ملولی

دیر آمدی ای نگار سرمست   زودت ندهیم دامن از دست
معشوقه که دیر دیر بینند       آخر کم از آن که سیر بینند

شاهد که با رفیقان آید به جفا کردن آمده است، بحکم آن که از غیرت و مضادت[18] خالی نباشد

اِذا جِئتَنی فی رُفقَةٍ لِتَزورَنی

 

 

وَ اِن جِئتَ فی صُلحٍ فَاَنتَ مُحارِبٌ [19]
به یک نفس که برآمیخت یار با اغیار   بسی نماند که غیرت وجود من بکشد
به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی       مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد

حکایت

یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق مغیب افتاد پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که درین مدت قاصدی نفرستادی گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.

یار دیرینه مرا گو بزبان توبه مده   که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن
رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند       باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن

حکایت

دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی. باری به لطافتش گفتم دانم که ترا در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر زلّتی نیست، با وجود چنین معنی لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی ادبان بردن. گفت ای یار دست عتاب از دامن روزگارم بدار، بارها درین مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهلتر آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند: دل بر مجاهده نهادن آسانتر است که چشم از مشاهده بر گرفتن

هر که بی او بسر نشاید برد   گر جفایی کند بباید برد
روزی از دست گفتمش زنهار       چند از آن روز گفتم استغفار
نکند دوست زینهار از دوست       دل نهادم بر آنچه خاطر اوست
گر بلطفم به نزد خود خواند       ور به قهرم براند او داند

حکایت

در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سری و سرّی داشتم به حکم آنکه خلقی داشت طیِّبُ الاَدا[20] وَ خَلقی کالبدرِ اذا بَدا[21].
آنکه نبات عارضش آب حیات می‌خورد       در شکرش نگه کند هر که نبات می‌خورد

اتفاقاً به خلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم دامن ازو در کشیدم و مهره برچیدم و گفتم:

برو هر چه مى بایدت پیش گیر       سر ما ندارى سر خویش گیر

شنیدمش که همی‌رفت و می‌گفت

شب پره گر وصل آفتاب نخواهد       رونق بازار آفتاب نکاهد

این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر
فَقَدتُ زَمانَ الوَصلِ وَالمَرءُ جاهِلٌ       بِقَدرِ لَذیذِ العَیشِ قَبلَ المَصائِبِ[22]

اما به شکر و منت باری پس از مدتی باز آمد حلق داودی متغیر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته متوقع که در کنارش گیرم. کناره گرفتم و گفتم:

آن روز که خط شاهدت[23] بود       صاحب نظر از نظر براندی
امروز بیامدی به صلحش   کش فتحه و ضمه بر نشاندی
     
تازه بهارا ورقت زرد شد       دیگ منه کآتش ما سرد شد
چند خرامی و تکبر کنی   دولت پارینه تصور کنی
پیش کسی رو که طلبکار تست       ناز بر آن کن که خریدار تست
     
سبزه در باغ گفته‌اند خوش است   داند آنکس که این سخن گوید
یعنی از روی نیکوان خط سبز       دل عشاق بیشتر جوید
بوستان تو گندنا[24] زاریست       بس که بر میکنی و میروید
     
گر صبر کنی ور نکنی موی بناگوش   این دولت ایام نکویی بسر آید
گر دست به جان داشتمی همچو تو بر ریش       نگذاشتمی تا به قیامت که بر آید
     
سؤال کردم و گفتم جمال روی تو را   چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیده است
جواب داد ندانم چه بود رویم را       مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیدست

حکایت

یکی را پرسیدند از مستعربان[25] بغداد ما تَقولُ فی المُرْدِ گفت لا خَیرَ فیهِمْ مادامَ اَحَدُ هُمْ لطیفاً یَتَخاشَنُ فاذا خَشُنَ یَتَلاطَفُ یعنی چندان که خوب و لطیف و نازک اندام است درشتی کند و سختی چون سخت و درشت شد چنان که به کاری نیاید تلطف کند و درشتی نماند.

امرد آنگه که خوب و شیرین است       تلخ گفتار و تند خوى بود
چون به ریش آمد و به لعنت شد       مردم آمیز و مهر جوی بود

حکایت

یکی را از علما پرسیدند که یکی با ماه روییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب چنان که عرب گوید التّمرُ یانعٌ وَ الناطورُ غیرُ مانع[26]. هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری ازو به سلامت بماند؟ گفت اگر از مه رویان به سلامت بماند از بدگویان نماند.

وَ اِن سَلِمَ الاِنسانُ مِن سوءِ نَفسِه   فَمِن سوءِ ظَنِّ المُدَّعی لَیسَ یَسلَم
     
شاید پس کار خویشتن بنشستن       لیکن نتوان زبان مردم بستن[27]

حکایت

طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده میبرد و می‌گفت این چه طلعت مکروهست و هیأت ممقوت[28] و منظر ملعون و شمایل ناموزون یا غراب البین یا لیت بَینی و بَیْنَکَ بُعدَ المشرقین[29]

علی الصباح به روی تو هر که برخیزد   صباح روز سلامت برو مسا باشد
بد اختری چو تو در صحبت تو بایستی       ولی چنین که تویی در جهان کجا باشد

عجب آنکه غراب از مجاورت طوطی هم بجان آمده بود و ملول شده، لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدیگر همی مالید که این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون[30] لایق قدر من آنستی که با زاغی به دیوار باغی بر خرامان همی‌رفتمی

پارسا را بس این قدر زندان       که بود هم طویله رندان

بلی تا چه کردم که روزگارم به عقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خود رای ناجنس خیره[31] درای به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است

کس نیاید به پاى دیوارى       که بر آن صورتت نگار کنند
گر ترا در بهشت باشد جای       دیگران دوزخ اختیار کنند

 

این مثل بدان آوردم تا بدانی که صد چندان که دانا را از نادان نفرتست، نادان را از دانا وحشتست.

زاهدی در سماع رندان بود       زان میان گفت شاهدی بلخی
گر ملولی ز ما ترش ننشین   که تو هم در میان ما تلخی
     
جمعی چو گل و لاله به هم پیوسته       تو هیزم خشگ در میانی رسته
چون باد مخالف و چو سرما نا خوش   چون برف نشسته‌ای و چون یخ بسته

حکایت

رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده بی کران حقوق صحبت ثابت شده. آخر به سبب نفعی اندک آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد و با این همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنیدم روزی دو بیت از سخنان من در مجمعی همی‌گفتند:

نگار من چو در آید به خنده نمکین       نمک زیاده کند بر جراحت ریشان
چه بودی ار سر زلفش به دستم افتادی       چو آستین کریمان به دست درویشان

طایفه درویشان بر لطف این سخن نه که بر حسن سیرت خویش آفرین بردند و او هم درین جمله مبالغه کرده بود و بر فوت صحبت تاسف خورده و به خطای خویش اعتراف نموده. معلوم کردم که از طرف او هم رغبتی هست، این بیتها فرستادم و صلح کردیم:

نه ما را در میان عهد و وفا بود       جفا کردی و بد عهدی نمودی
به یک بار از جهان دل در تو بستم   ندانستم که برگردی به زودی
هنوزت گر سر صلحست باز آی       کزان مقبولتر باشی که بودی

حکایت

یکی را زنی صاحب جمال جوان در گذشت و مادر زن فرتوت[32] به علت کابین[33] در خانه متمکن بماند و مرد از محاورت[34] او به جان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان بپرسیدن آمدندش. یکی گفتا چگونه ای در مفارقت یار عزیز گفت نادیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادر زن.

گل بتاراج رفت و خار بماند   گنج برداشتند و مار بماند
دیده بر تارک سنان دیدن       خوشتر از روی دشمنان دیدن
واجبست از هزار دوست برید   تا یکی دشمنت نباید دید

حکایت

یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی در تموزی[35]که حرورش[36] دهان بخوشانیدی و سمومش[37] مغز استخوان بجوشانیدی. از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر[38] نیاوردم و التجا به سایه دیواری کردم مترقب که کسی حر تموز از من به برد آبی فرو نشاند که همی ناگاه از ظلمت دهلیز خانه‌ای[39] روشنی بتافت یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت[40] او عاجز آید چنان که در شب تاری[41] صبح بر آید یا آب حیات از ظلمات بدر آید. قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و به عرق بر آمیخته، ندانم به گلابش مطیّب[42] کرده بود یا قطره چند از گل رویش در آن چکیده. فی الجمله شراب از دست نگارینش بر گرفتم و ‌بخوردم و عمر از سر گرفتم
ظَمَأٌ بِقَلبی لا یَکادُ یُسیغُهُ       رَشَفُ الزُّلالِ وَ لَوشَرُبتُ بُحورا[43]

خرم آن فرخنده طالع را که چشم       بر چنین روى اوفتد هر بامداد
مست می‌بیدار گردد نیم شب       مست ساقی روز محشر بامداد

حکایت

سالی محمد خوارزمشاه[44] رحمة الله علیه با ختا[45] برای مصلحتی صلح اختیار کرد به جامع کاشغر[46] در آمدم، پسری دیدم نحوی به غایت اعتدال و نهایت جمال چنان که در امثال او گویند

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت   جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
من آدمی‌به چنین شکل و خوی و قد و روش       ندیده‌ام مگر این شیوه از پری آموخت

مقدمه نحو زمخشری[47] در دست داشت و همی‌خواند ضربَ زیدٌ عمرواً و کان المتعدی عمرواً. گفتم ای پسر خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمر را همچنان خصومت باقیست؟ بخندید و مولدم پرسید گفتم خاک شیراز گفت از سخنان سعدی چه داری گفتم

بلیت بنحوی یصول مغاضبا       علی کزید فی مقابله العمرو[48]
علی جر ذیل لیس یرفع راسه       و هل یستقیم الرفع من عامل الجر[49]

لختی به اندیشه فرو رفت و گفت : غالب اشعار او درین زمین به زبان پارسیست ، اگر بگویی به فهم نزدیکتر باشد . کلم الناس علی قدر عقولهم[50]. گفتم:

طبع تو را تا هوس نحو کرد   صورت صبر از دل ما محو کرد
ای دل عشاق به دام تو صید       ما به تو مشغول و تو با عمرو و زید


بامدادان که عزم سفر مصمم شد ، گفته بودندش که فلان سعدیست. دوان آمد و تلطف کرد و تاسف خورد که چندین مدت چرا نگفتی که منم تا شکر قدوم بزرگان را میان بخدمت ببستمی. گفتم: با وجودت زمن آواز نیاید که منم. گفتا: چه شود گر درین خطه چندین بر آسایی تا بخدمت مستفید[51] گردیم؟ گفتم نتوانم به حکم این حکایت

بزرگى دیدم اندر کوهسارى       قناعت کرده از دنیا به غارى
چرا گفتم به شهر اندر نیایی       که باری بندی از دل برگشایی
بگفت آنجا پریرویان نغزند       چو گل بسیار شد پیلان بلغزند

این بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم

بوسه دادن بروی دوست چه سود   هم در آن لحظه کردنش بدرود
سیب گویی وداع بستان کرد       روی ازین نیمه سرخ و زان سو زرد
     
اِن لَم آَمُت یَومَ الوِداعِ تَأَسُّفاً   لا تَحسِبونی فی المَوَدَّةِ مُنصِفاً[52]

حکایت

خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود یکی از امرای عرب مرو را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خفاجه[53] ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی فایده خواندن
گر تضرع کنی و گر فریاد       دزد زر بارپس نخواهد داد

مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر درو نیامده. گفتم مگر معلوم ترا دزد نبرد؟ گفت بلی بردند ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته دلی باشد.
نباید بستن اندر چیز و کس دل       که دل برداشتن کاریست مشکل

گفتم مناسب حال منست این چه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت[54] بود و صدق مودّت تا به جایی که قبله چشمم جمال او بودی و سود سرمایه عمرم وصال او

مگر ملائکه بر آسمان ، و گرنه بشر       به حسن صورت او در زمی[55] نخواهد بود
به دوستی که حرام است بعد از او صحبت   که هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود

ناگهی پای وجودش به گل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش بر آمد روزها بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم

کاش کان روز که در پاى تو شد خار اجل       دست گیتى بزدى تیغ هلاکم بر سر
تا درین روز جهان بی تو ندیدی چشمم       این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر

 

آنکه قرارش نگرفتى و خواب       تا گل و نسرین نفشاندى نخست
گردش گیتی گل رویش بریخت       خار بنان بر سر خاکش برست

بعد از مفارقت او عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس در نوردم و گرد مجالست نگردم.
سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج       صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار
دوش چون طاوس می‌نازیدم اندر باغ وصل   دیگر امروز از فراغ یار می‌پیچم چو مار

حکایت

یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده به فرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت [56]

وَ رُبَّ صَدیقٍ لامَنی فی‌وَدادِها   اَلَم یَرَها یَوماً‌ فَیوضَحُ لی عُذری
     
کاش آنانکه عیب من جستند       رویت اى دلستان ، بدیدندی
تا به جای ترنج در نظرت       بی خبر دستها بریدندی

تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی فذلکن الذى لمتننى فیه [57]ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورتست موجب چندین فتنه. بفرمودش طلب کردن. در احیاء عرب بگردیدند و به دست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در هیأت او نظر کرد شخصی دید سیه فام باریک اندام در نظرش حقیر آمد به حکم آن که کمترین خدّام حرم او به جمال ازو در پیش بودند و به زینت بیش. مجنون به فراست دریافت گفت از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سرّ مشاهده او بر تو تجلی کند.

ما مَرَّ مِن ذِکرِ الحَمیِّ بِمَسمَعی   لَو سَمِعَت وُرقُ الحِمَی صاحَت مَعی
یا مَعشَر الخُلاّن قولوا لِلمعا       فی لستَ تَدری ما بِقلبِ الموجَع[58]
     
تندرستان را نباشد درد ریش   جز به هم دردی نگویم درد خویش
گفتن از زنبور بی حاصل بود       با یکی در عمر خود ناخورده نیش
تا ترا حالی نباشد همچو ما   حال ما باشد ترا افسانه پیش
سوز من با دیگری نسبت مکن       او نمک بر دست و من بر عضو ریش

حکایت

قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در آتش روزگاری در طلبش متلهّف[59] بود و پویان و مترصّد[60] و جویان و بر حسب واقعه گویان

در چشم من آمد آن سهی[61] سرو بلند       بربود دلم ز دست و در پای فکند
این دیده شوخ می‌کشد دل بکمند   خواهی که بکس دل ندهی دیده ببند

شنیدم که در گذری پیش قاضی‌آمد برخی از این معامله بسمعش رسیده و زاید الوصف رنجیده دشنام بیتحاشی[62] داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هیچ از بی حرمتی نگذاشت قاضی یکی را گفت از علمای معتبر که هم عنان او بود

آن شاهدی و خشم گرفتن بینش       وآن عقده بر ابروی ترش شیرینش

در بلاد عرب گویند ضربُ الحبیب زَبیبٌ[63]

از دست تو مشت بر دهان خوردن       خوشتر که بدست خویش نان خوردن

همانا کز وقاحت[64] او بوی سماحت[65] همی‌آید.

انگور نو آورده ترش طعم بود       روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد

این بگفت و به مسند قضا باز آمد تنی چند از بزرگان عدول در مجلس حکم او بودندی زمین خدمت ببوسیدند که به اجازت سخنی بگوییم اگر چه ترک ادبست و بزرگان گفته‌اند

نه در هر سخن بحث کردن رواست       خطا بر بزرگان گرفتن خطاست

الاّ به حکم آن که سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگانست مصلحتی که بینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد طریق صواب آن است که با این پسر گرد طمع نگردی و فرش ولع در نوردی که منصب قضا پایگاهی[66] منیع است تا به گناهی شنیع[67] ملوّث[68] نگردانی و حریف این است که دیدی و حدیث این که شنیدی

یکی کرده بی آبروئی بسی   چه غم دارد از آبروی کسی
بسا نام نیکوی پنجاه سال       که یک نام زشتش کند پایمال

قاضی را نصیحت یاران یکدل پسند آمد و بر حسن رای قوم آفر‍ن خواند و گفت نظر عزیزان در مصلحت حال من عین صوابست و مسأله بی جواب و لیکن

ملامت کن مرا چندان که خواهی       که نتوان شستن از زنگی سیاهی
     
از یاد تو غافل نتوان کرد به هیچم   سر کوفته مارم نتوانم که نپیچم

این بگفت و کسان را به تفحص حال وی بر انگیخت و نعمت بی کران بریخت و گفته‌اند هر که را زر در ترازوست زور در بازوست و آنکه بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد.

 
هر که زر دید سر فرود آورد       ور ترازوی آهنین دوشست

فی الجمله شبی خلوتی میسر شد و هم در آن شب شحنه[69] را خبر شد قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتی و بترنّم[70] گفتی

امشب مگر بوقت نمی‌خواند این خروس   عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس
یک دم که چشم فتنه بخفته است زینهار       بیدار باشد تا نرود عمر بر فسوس
 تا نشنوی ز مسجد آدینه[71] بانگ صبح       یا از در سرای اتابک غریو کوس
لب بر لبی چو چشم خروس ابلهی بود   برداشتن به گفتن بیهوده خروس

قاضی درین حالت که یکی از متعلقان در امد و گفت چه نشستی خیز و تا پای داری گریز که حسودان بر تو دقّی گرفته‌اند بل که حقی گفته تا مگر آتش فتنه که هنوز اندکست به آب تدبیری فرو نشانیم مبادا که فردا چو بالا گیرد عالمی فرا گیرد. قاضی متبسم درو نظر کرد و گفت

 پنجه در صید برده ضیغم[72] را       چه تفاوت کند که سگ لاید[73]
روی در روی دوست کن بگذار   تا عدو پشت دست می‌خاید

ملک را هم در آن شب آگهی دادند که در ملک تو چنین منکری حادث شده است، چه فرمایی؟ ملک گفتا من او را از فضلای عصر میدانم و یگانه روزگار باشد که معاندان در حق وی خوضی[74] کرده‌اند. این سخن در سمع قبول من نیاید مگر آنگه که معاینه گردد که حکما گفته‌اند.

 
 بتندی سبک دست بردن به تیغ       به دندان برد پشت دست دریغ

شنیدم که سحر گاهی با تنی چند خاصان به بالین قاضی فراز آمد شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و می ریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی بی خبر از ملک هستی به لطف اندک اندک بیدار کردش که خیز آفتاب بر امد. قاضی دریافت که حال چیست، گفتا از کدام جانب بر آمد؟ گفت از قبل مشرق. گفت الحمد لله که در توبه همچنان بازست به حکم حدیث که لایُغلَقُ (بابُ التَّوبَةِ) علی العباد حتی تَطلَعَ الشمسُ مِن مَغربِها استَغْفِرُک اللّهُمَّ و اَتوبُ الیک.[75]

این دو چیزم بر گناه انگیختند   بخت نا فرجام و عقل ناتمام
گر گرفتارم کنی مستوجبم       ور ببخشی عفو بهتر کانتقام

ملک گفتا توبه در این حالت که بر هلاک اطلاع یافتی سودی نکند. فَلَم یَکُ یَنفَعُ اَیمانُهُم لَمّا رَأَوا بَأسَنا[76]

 چه سود از دزدی آنگه توبه کردن       که نتوانی کمند انداخت بر کاخ[77]
بلند از میوه گو کوتاه کن دست   که کوته خود ندارد دست بر شاخ


 ترا با وجود چنین منکری[78] که ظاهر شد سبیل خلاص صورت نبندد این بگفت و موکلان در وی آویختند گفتا که مرا در خدمت سلطان یکی سخن باقیست ملک بشنید و گفت این چیست؟ گفت

به آستین ملالی که بر من افشانی   طمع مدار که از دامنت بدارم دست
اگر خلاص محالست ازین گنه که مراست       بدان کرم که تو داری امیدواری هست

ملک گفت این لطیفه بدیع آوردی و این نکته غریب گفتی و لیکن محال عقلست و خلاف شرع که ترا فضل و بلاغتامروز از چنگ عقوبت من رهایی دهد. مصلحت آن بینم که ترا از قلعه به زیر اندازم تا دیگران نصیحت پذیرند و عبرت[79] گیرند گفت ای خداوند جهان پرورده نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کرده‌ام دیگری را بینداز تا من عبرت گیرم ملک را خنده گرفت و به عفو از خطای او در گذشت و متعندان را که اشارت به کشتن او همی‌کردند گفت:

 ای که حمال عیب خویشتنید       طعنه بر عیب دیگران مزنید

حکایت

جوانی پاکباز و پاکرو بود   که با پاکیزه رویی در کرو بود
چنین خواندم که در دریای اعظم       به گردابی در افتادند باهم
چو ملاح آمدش تا دست گیرد   مبادا کاندر آن سختی بمیرد
همی‌گفت از میان موج و تشویر[80]       مرا بگذار و دست یار من گیر
در این گفتن جهان بر وی برآشفت   شنیدندنش که جان میداد و می‌گفت
حدیث عشق از آن بطال[81] منیوش[82]       که در سختی کند یاری فراموش
چنین کردند یاران زندگانی   ز کار افتاده بشنو تا بدانی
که سعدی راه و رسم عشق بازی       چنان داند که در بغداد تازی
دلارامی که داری دل درو بند   دگر چشم از همه عالم فرو بند
اگر مجنون لیلی زنده گشتی       حدیث عشق ازین دفتر نبشتی

 

توضیحات

  1. ^  نام قصبه ای در فارس
  2. ^  نام غلام سلطان محمود که عشق سلطان با وی معروف است.
  3. ^  اهل دربار
  4. ^  مقرّبان و بزرگان از فرشتگان.
  5. ^  زیان و شکنجه
  6. ^  عشق بازی
  7. ^  گل
  8. ^  نظرگاه
  9. ^  دوری
  10. ^  مهربانی
  11. ^  منظور
  12. ^  همانا
  13. ^  هفت ـ منظور قرآن کریم که در گذشته قاریان هفت قسمت می‌کردند و هر روز قسمتی را می‌خواندند.
  14. ^  زیبایی
  15. ^  دل
  16. ^  شب به خواب من آمد کسی که تاریکی به چهره و لقای او روشن میگردد.
  17. ^  شخصی که دیدن او بر دل ناگوار باشد.
  18. ^  ضدّیت و دشمنی
  19. ^  چون با گرده و دوستان و رفیقان برای دیدار من آئی اگر چه به صلح آمده باشی با من محارب و جنگ کننده هستی.
  20. ^  خوش اداء
  21. ^  مانند ماه دو هفته وقتی که ظاهر شود.
  22. ^  زمان پیوستگی و وصال را از دست دادم، آری مرد پیش از مصائب و سختیها قدر لذّت عیش نداند.
  23. ^  زیبا روی
  24. ^  نوعی از تره
  25. ^  آنکه عرب خالص و حقیقی نباشد.
  26. ^  خرما رسیده است و نگهبان باغ مانع نیست.
  27. ^  هر چند انسان از بدی نفس خود محفوظ و سالم بماند البته از بدگمانی مدعی محفوظ نمیماند.
  28. ^  مبغوض و دشمن گرفته
  29. ^  ای زاغ فراق کاشکی ما بین من و تو دوری مشرق و مغرب بودی.
  30. ^  متغیّر و رنگارنگ
  31. ^  بیهوده و یاوه گوی
  32. ^  بسیار پیر
  33. ^  مهر زن
  34. ^  با یکدیگر گفتگو کردن
  35. ^  شدّت گرما
  36. ^  گرما
  37. ^  باد گرم و زهراگین
  38. ^  وسط روز در ایّام گرما
  39. ^  دالان
  40. ^  زیبایی و نیکو منظری
  41. ^  تاریک
  42. ^  طیب آلود و خشبو کرده شده
  43. ^  مرا در قلب تشنگی است که نوشیدن و مکیدن آب صاف آن را آسوده و گوارا نمیگرداند هر چند دریاها را بیاشامم.
  44. ^  بزرگترین پادشاه سلسله خوارزمشاهی
  45. ^  ولایتی در ترکستان
  46. ^  نام ولایتی از ترکستان که در وسط بلاد ترک واقع است.
  47. ^  یکی از علماء بزرگ ادب بوده.
  48. ^  به شخصی نحوی دجار شدم که بر من غضبناک حمله میکرد مانند حمله زید در روبرو شدن با عمرو.
  49. ^  دامن کشان میخرامید و از کبر سر خویش را بلند نمیکرد و آیا از عامل جرّ رفع درست آید و سزاوار باشد.
  50. ^  با مردم به اندازه خرد ایشان سخن گو.
  51. ^  سودمند و بهره مند
  52. ^  هر گاه در روز وداع از غصّه نمیرم مرا در دوستی منصف و عادل مپندارید.
  53. ^  قبیلهای از عرب بنی عامر که اکثرشان راهزن بودند.
  54. ^  آمیزش
  55. ^  مخفّف زمین
  56. ^  ای بسا دوست که مرا در دوستی وی ملامت نمود آیا روزی وی را نخواهد دید تا عذر من آشکار شود و تصدیق نماید.
  57. ^  این است کسی که در وی مرا ملامت و نکوهش کردید(اشاره به قصّه حضرت یوسف و زلیخا)
  58. ^  آنچه از ذکر قرقگاه و منزل معشوق به گوش من رسید اگر کبوتران مرغزار و قرقگاه میشنیدند با من در فریاد و صیحه همراه میشدند ای گرده دوستان به سالم بگویید تو از قلب دردمند خبری نداری و چیزی ندانی.
  59. ^  غمگین
  60. ^  منتظر و در کمین
  61. ^  راست
  62. ^  بی پروا
  63. ^  زدن و فرو کوفتن حبیب مویز است.
  64. ^  بیشرمی
  65. ^  بخشش و گذشت
  66. ^  درجه
  67. ^  زشت
  68. ^  آلوده
  69. ^  کد خدا و داروغه
  70. ^  سرودن و آواز خوش خواندن
  71. ^  جمعه
  72. ^  شیر
  73. ^  لائیدن ـ فریاد کردن سگ
  74. ^  فرو رفتن ـ دقّت
  75. ^  در توبه بر بندگان بسته نشود مگر وقتی که آفتاب از مغرب طلوع کند بار خدایا از تو آمرزش میخواهیم و به سوی تو بار میگردم.
  76. ^  ایمان ایشان را سودمند نبود چون عذاب و خشم ما را دیدند.
  77. ^  قصر
  78. ^  کار زشت
  79. ^  پند
  80. ^  خجالت کشیدن
  81. ^  بیکاره
  82. ^  نیوشیدن ـ گوش کردن

 آخرين به روز رساني 26 اسفند 1390 12:53.